كوچهها گيج و گُمَند
راه و بيراهه به هم متصلَند
كودكي دُردانه، در دلم ميگويد :
"سنگها خندانند، شيشهها منتظرند!"
لحظهها وسوسهي شيطنتند
و من آن كودكِ گستاخ و چموش
پُرم از عقدهي ِ آن وسوسهي بازيگوش
كه به من ميگويد :
"دخترك آمد و رفت
سنگ بر شيشه بزن
پاسخ ِ شعر ِ تَر ِ چشم ِ تو را خواهد داد"
لحظهها زود گذشت
من ولي سنگ به دست
پُرم از حوصلهي عقربههاي ِ ساعت!
همچنان در پس 30 سالگي ِ كوچه و من ،
شيشهها منتظرند...
------------------------------------------------------------------------------------------غزلهاي عاشقانهات
سهم خاك شد
و لالهها روييدند
اما، واژگون !
قرار ما اين نبود
تو از زندگي تخفيف گرفتي
اما همچنان، بودنم را حساب ميكنم
قصه تمام شد و من
در سايههاي بغض
سرود رفتنت را سوت ميزنم!
-------------------------------------------------
پ.ن:
ايدهي "لالههاي واژگون" را از دوست عزيزم "سيد" وام گرفتم .
فرقي نميكند
خوشحال هم كه باشيم
آسمان ساز ِ خودش را ميزند
زَخمههاي رَعد
ضَجههاي ابر ...
آغوشت را
گُلدان ميشوم
و رَگهايت را ريشه
اما هَوس ، به معصوميت عشق
پُشتِ پا ميزند
و من به صداقتِ تو !
لحظههايِ بُهت
قطره قطره ميچِكند
ساعتِ شَماتهدار
انگشت به دهان ميايستد
وقتي
تو بر سقفِ اتاق ، آونگ ميشوي!
آسمان ، ساز ِ خودش را ميزند
زَخمههاي رعد
ضَجههاي ابر
گريههاي من ...
--------------------------------------------------------------------------
هميشه پا به پاش مياومد و هيچ گِلهاي هم نميكرد ، رفيقِ نيمه راه نبود
اما اين دفعه به پاش افتاده بود و و ضَجه ميزد كه نرو ...
ميگفت : اگه بري من رُ از دست ميدي و منم تو رُ از دست ميدم و ميميرم ...
اما اون خيلي دوست داشت كه بره انگار يه كسي صداش ميزد و يه جورايي
به شدت وسوسه شده بود كه بره ، بين رفتن و موندن مُردد بود ، پاش به زمين
ميخ شده بود وعقل و احساسش با هم درگير شده بودند و قربوني ِ اين
درگيري خودش بود و رفيق ِ قديميش كه به پاش افتاده بود ...
بالاخره تصميمش رُ گرفت و رفت ...
بيچاره "سايه" ، وقتي اون رفت به سمت تاريكي ، دِق كرد و مُرد !
(1) تو ، در من آينه ميشوي
و من در آينه
هزارِ تودرتويِ تو!
(2) تكهاي از آسمان را -كه سهم ِ من است-
از پنجره ميدزدم
دزدگير ِ پنجره ،تكه تكهاش ميكند!
(3) ديوارهاي سفيد
وسوسهايست براي خط خطي كردن
اما تَرَك ، از من پيشي گرفت!
(4) از هشت كنج ِ اتاق
يك كنج به من ميرسد
قبل از تو فتحش ميكنم ، اما
تنهايي ، تنها غنيمت من است!
(5) رفتي – با آنكه سهم ِ من بودي –
و هرگز نفهميدي
وقتي به خورشيد پشت ميكني
سايه هم ، از تو پيشي ميگيرد!
(6) ماندم – با آنكه سهم ِ تو بودم –
اما خوب ميفهمم
نعرههايِ حضورم ، فالش ميزنند!
اين بود 6 دانگِ سهم ِ من از ، دنيا !
خيلي دلم ميخواد يه بار
به تو تلنگُر بزنم
صاف تو چشات نيگا كنم خيلي دلم ميخواد چشام
به اون دلت گُر بزنم جلو چشات كَم نياره
گُل بشه گونههاي تو
قلبِ منم كم نذاره
دلم ميخواد خيلي زياد
بهت بگم عاشقتم
بگم كه دوس دارم تو رُ ميخوام يه بارَم كه شده
نميدونم لايقتم ؟ پيلهي تن رُ بشكنم
فراموشم بشه كه باز
پاگير ِ لحظههات منم
خيلي چيزا دلم ميخواد
بايد كه پا پيش بذارم
ميخوام كه پا به پات بيام
با اينكه كه من رو ويلچرم!
نشست پشتِ لَپتاپش و اون رُ روشن كرد ، منتظر موند تا ويندوز بالا بياد
و بعدشَم وارد اينترنت شد و رفت تو قسمتِ مديريتِ وبلاگش ، ميخواست
يه پستِ جديد رُ آپلود (Up load ) كنه خيلي فعال بود و در طولِ روز پُستايِ
زيادي رُ آپ ميكرد خيلي زياد ...
هيچكس تاحالا نديده بودش و اگه ميديدش ديگه فاتحهش خونده بود ، آخه اون
يه قاتل ِ حرفهاي بود خيلي حرفهاي ، هيچ وقت هم تيرش خطا نميرفت ...
نشست و دربارهي آخرين قربانيش نوشت : " ... تا چشام به چشمايِ مظلومش
افتاد يك آن دلم لرزيد ، اما خُب مامور بودم و معذور ... "
واسه اينكه هزينه تلفنش زياد نشه زودي Disconnect شد و با عجله رفت دنبالِ
سوژهي بعدي ...
فردا اما فرصت نكرد هيچ پستي رُ آپ كنه آخه سرش خيلي خيلي
شلوغ بود ، جونِ حدودِ 70 ، 80 هزار نفر رُ گرفته بود ، آخه يه زلزلهي
۷ ريشتري اومده بود و سَر ِ عزرائيل خيلي شلوغ بود !!!
-------------------------------------------------------------